
(((((خیال وصل)))))
باتو بودن زندگی را سوختن یا ساختن
بی تو بودن ای صنم یعنی که دل راباختن
وه ازاین بیهوده مستی و خیال سرخوشی
مانده ام آخر چرا؟مرکب به تنها تاختن
روزگار با خاطراتش مرگ براین روزگار
هر کجا یادی شود از تو مرا بگداختن
ساغرت دیگر بگردش سوی ما ناید همی
در خیال باده ات .مدهوش و دل را آختن
دل سپردم در رهت شاید دمی باما شوی
غمزه هایت با رقیبان و زما برتافتن
دیده ام گر با نگاهت آشنا گردد دمی
دل وهم اندیشه را از کف به جاانداختن
گوشه چشمی بما بنما تو ای زیبا نگار
تا پرستم همچو بت شوری دگر راساختن
خسته ازکویت نگردداین عرب تازنده است
گرچه بیهوده به یادش کلک را پرداختن
کلک=قلم

