
<<<<<<معمای خداوند>>>>>>
پادشاهی بود در ایران زمین
شاه بودش با حکیمان همنشین
بود او را یک وزیری همچو در
این وزیر یودش غلامی هم قرین
روزگار بر کام این سه میگذشت
او به تاج و آن مقام این همین
شاه ما هفتاد بهار را طی نمود
بود در اندیشه عمرش درپسین
بین پورانش نبود پور خلف
تاکه بعد ازعمر حویش در راه دین
با صلابت خدمت مردم کند
حق مظلوم را ستاند از لعین
البته بودش سه شهزاده جوان
لیک هر سه مست بودند هر شبین
از خدا میخواست تا هرسه پسر
روزشان را شب کند شب را غمین
شاه قصه دید اجل نزدیک بود
قاصدی سوی وزیرش شد روین
چون حضور شاه شد والا مقام
داد دستو ر ش کنار من نشین
گفت اورا ای وزیر با خرد
دارمت از تو سوالی اینچنین
شاه گفتا سه معما پرسمت
وقت دارید تا بروز هفتمین
گر جواب این سه پرسش را دهی
تاج و تخت بهرت مبارک اولین
دولت و شوکت همه را صاحبی
اختیار کل امری در زمین
لیک گر عاجز شوی از این سوال
بهر من دیگر نمی باشی امین
گو به من قوت خدا را چیست یک
رخت او چیست این سوال دومین
کار آن پروردگار چیست ای وزیر
این سوال هم هست سوال سومین
شاه گفت اینک مرخص ای وزیر
نیست فرصت در معطل بیش از این
رفت در اندیشه آن والا مقام
در دلش جنگی روا شد چون صفین
شد گدا از هر دری کردی سوال
از نجومین تا گرفته فالبین
گشت مایوس راه برگشت را گزید
تا رسید بر منزل خود دل غمین
دست را بر دست برد و خیره شد
چونکه فردا بود روز هفتمین
آه بر دل می کشیدی از جگر
دید اورا آن غلامش در کمین
آمد ش نزد وزیر گفتا سلام
من فدای تو بگردم مه جبین
گو به من بر تو چه آسیبی رسید
تا شوم قربان تو ای بهترین
داد پاسخ آن وزیر بخت شوم
گم شو ای مرد فضول بیکسین
گفت قربان تا نگویی راز را
که چرا ماتم گرفتی اینچنین
من بناچار نزد تو خواهم نشست
گر کشی من را به این تیغ برین
یکدمی دستش بسوی تیغ رفت
تا کند سر را جدا تقدیر بین
گفت اول تا بگویم راز را
بعد گیرم از تنش جان شرین
گفت ای عبد سیاه تیره بخت
گویمت من یک سوال از راه دین
آن سوال اینست خدا خوردن چه بود
داد پاسخ آن غلام تیز بین
این معما سهل باشد نزد من
غضه انسان خورد آن نستعین
چونکه بیند خود خلایق خلق کرد
این خلایق راه دیگر را گزین
قوت او باشد غم انسانها
او علی میخواهد و محمد امین
رنگ رخسار وزیر بشاش شد
از غلام کردی سوال دومین
گفت حال رخت خدا دانی بگو
گفت قربان لحظه ای مهلت دهید
بعد داد پاسخ که ای مولای من
ملبس حق ستر باشد حافظین
چون خدا باشد ستار العیوب
عیب ما راستر پوشاند به عین
پس بدین معنی بدانیم رخت او
باشدش ملبس ستر العالمین
گشت خورسند بی نهایت آن وزیر
که سوال سومی رفتی نسین
آن واحد او کلاه و شال کرد
سوی شاه رفتی دهد پاسخ به حین
دور سر کردی جواهر از نشان
اسب و زین و عبد یودش همرهین
چون بنزد شاه شرفیاب شدند
ایستاند در یسار و در یمین
شاه فرمود ای وزیر باخرد
پاسخم آورده ای واکن لبین
عرض کرد ای پادشاه مسلمین
بله پاسخ دارمش اند ر کفین
پاسخش را داد آنطور که غلام
گفته بودش در خفا و در کمین
شاه گفت احسن وزیر تیز هوش
حال گو دانی سوال سومین
آن وزیر بهر سوال سومی
کرد روی به آن غلام همنشین
شاه در چشمش حکایت را بدید
دست برد بر آن کلاه خود زرین
تخت و تاج را به غلام اعطا نمود
کند رخت آن وزیر بی کسین
بعد رو کرد به غلام و گفت شاه
تو چه داری از سوال سومین
گفت قربان گویمت کار خدا
روزگار بنده را کرده شیرین
کار حق اینست وزیری خلع شد
وغلامش شاه شد پاسخ در این
ای عرب بنگر و یاد گیر پند ما
تا به کی غافل ز خلاق مبین
راه خیر را پیشه کن خیری نما
قصه عبد و وزیرش را ببین
تقدیم به شما دوست گلم امیدوارم اشکالات شعری را نادیده بگیرید/ممنونم