<<<<<<غربت>>>>>>
امروز کلام غنچه لعلش عجیب بود
ساغر و مطرب و نگاهش غریب بود
گفتا ر گفتنیها و لیکن نگفت زدل
خیال معنی نمیدهد چونکه نجیب بود
عهدی قدیم بودی میان من و نگار
شکستنش به یک پیمانه گویی رقیب بود
ای دل بساز که سوختن کار دل است
ای اشک ببار و نگو که او طبیب بود
گفتی به من که دل بکن زدیار عشق
مجنون چه داند ازساعقه که مهیب بود
شاید فرجی شود میان من و صنم
آری عرب دیده اش در قدوم حبیب بود


